خانواددرمانی
خانواده به گروهي متشکل از دو یا چند نفر گفته مي شود که از طريق تولد، ازدواج يا فرزندخواندگي با يکديگر مرتبط شده اند و در يک منزل با همديگر زندگي مي کنند ( اداره سرشماری USA ).اين تعريف وسيع و گسترده است به طوري که مي تواند خانواده هايي که اصطلاحاً غير سنتي مي نامند را نيز شامل شود . البته تعريف از خانواده مشکل است برحسب فرهنگ ها تعاريف مي تواند متفاوت باشد .
خانواده هسته اي شامل زن و شوهر و فرزندان بطور سنتي تأمين کننده اصلي امکان تربيت اجتماعي کودکان وحامی سنن فرهنگي در نظر گرفته مي شود اما روش هاي زندگي در حال تغيير است و اشکال متعددي ديگر از خانواده خارج از مدل هسته اي مانند تک والديني بودن فرزند ازدواج مجدد خانواده با اقوام نزديک ( سه نسلي ) از طرف ديگر خانواده يک نظام اجتماعي و طبیعی است براي خود مجموعه اي از قواعد و اصول را ابداع مي کند، براي اعضاء خود نقش هاي متنوعي تعريف مي کند، سلسله مراتبي از قدرت دارد ، اشکال پيچيده اي از شيوه هاي ارتباطي و تعاملي آشکار و پنهان بنا مي کند و از روشهاي حل مسأله و مذاکره مختلفي براي پشت سر گذاشتن مسائل استفاده مي کند. بعلاوه افراد در درون خانواده بوسيله علايق و دلبستگي هاي عاطفي نيرومند ، بلند مدت و متقابل به يکديگر متصل مي شوند به طوري که گسستن از آن را دشوار مي سازد .
خانواده درماني :
از طرف ديگر عضويت در يک خانواده تا پايان عمر همچنان باقي مي ماند و اعضاء خانواده تعويض ناپذير يعني بر خلاف ساير نظام هاي اجتماعي غير خانوادگي که با خارج شدن يک عضو مي توان فرد ديگري را جانشين کرد نمي توان فردي را جانشين عضوي از خانواده کرد زيرا فرد جديد نمي تواند پيوندي عاطفي مانند عضو قبلي را برقرار سازد .
راهبردهاي خانواده :
خانواده ها معمولاً الگوهاي تعاملي ثابت ، مشترک ، هدفمند و مکرري را به نمايش مي گذارند که به آن راهبردهاخانوادگي مي گويند(کانتورولرlehr kantor). اين راهبردها معمولاً پنهان و به صورت قواعدي در درون خانواده رعايت مي شوند براي مثال الگوهاي ارتباطي غير کلامي که چه کسي مي تواند در کجا اظهارنظر کند.
کانتورولر سه راهبرد اصلي را مشخص کرده اند "
1 ـ راهبردهايي به منظور تداوم نظام خانوادگي که رابطه بين اعضا را حفظ مي کند.
2 ـ راهبردهايي به منظور رسيدن به هدفهاي خاصی فشارروانی درون خانواده راموقتاافزایش می دهد 3-راهبردهایی به منظورمرمت شکل می گیردتاخانواده بتواند از طريق اصلاح الگوهاي تعاملي درون خود با شرايط و مشکلات کنار بيايد .
ويژگي هاي متمايز کننده خانواده درماني از رويکردهاي سنتي در روان درماني فردي
تا قبل از دهه 1950 که سرآغاز خانواده درماني به حساب مي آيد ( گلدنبرگ و گلدنبرگ 1995). نظريه هاي غالب به فرد به عنوان کانون بيماري و مداخله تمرکز داشتند مانند روانکاوي به سازمان رواني و تعارض هاي درون رواني توجه دارد به گونه اي که مشکلات دوران بزرگسالي ناشي از تعارض هاي حل نشده اي است که در دوران کودکي شکل گرفته اند. البته در روان کاوي هم نقش تعارض هاي خانوادگي مثل عقده اديپ در تحول رفتار نابهنجار مورد توجه است اما اين روش درماني به دنبال ايجاد تغييرات و اصلاح در روابط و ساختارهاي خانوادگي بطور مستقيم نیست و در صدد است تا با حل تعارضي ها در فرد مشکلات را حل نمايد .
اما از رويکردي ديگر مي توان علاوه بر فرايندهاي درون رواني به بافت خانوادگي که رفتار در آن رخ مي دهد نيز توجه کرد . لذا در اين رويکرد که به روابط بين فردي اهميت مي دهد رفتارهاي فرد بخشي از تعاملات و رفتارهاي مستمر و پي در پي هستند که نقطه آغاز و پاپاني براي آن وجود ندارد .
خانواده درمانگر بجاي گذشته نگري به روابط فعلي بين اعضا توجه دارد و علت رفتارها در تعامل دو سويه بين اعضاء مي بيند.
بر اساس اين توضيحات خانواده درماني بجاي اينکه يک روش درماني ديگر باشد معرف راه کاملاً جديدي براي مفروم سازي مشکلات ، شناخت رفتار و درمان مشکلات رفتاري است . به اعتقاد نظريه پردازان خانواده درماني از جمله هيلي ( 1971 ) خانواده درماني معرف نوعي تغيير در پارادايم و جدايي از نظريات گذشته است که براي جمع آوري و تفسیر داده ها از روشهاي جديدي استفاده مي کند. در نتيجه بجاي توجه به ويژگي هاي شخصيتي افراد خانواده موضوع بررسي است و خانواده به صورت نظام تبادلي با هويت مستقل و مجموعه اي بيشتر از جمع جبري اعضاي آن در نظر گرفته مي شود.
پيش فرض هاي خانواده درماني:
1 ـ دانش سايبرنتيک (Cybernetic)
علم سايبرنتيک در دهه40 ميلادي در خلال کنفرانس هاي زمان جنگ در نيويورک مطرح شد . در اين جلسات دانشمندان از جمله مهندسان و رياضي دانان به موضوع نقش پيام رساني در امر هدايت و کنترل يک سيستم از طريق روشهاي فيدبک دهنده براي مثال در هدايت موشک ها مي پرداختند .
نوربرت واينر(Norbertwiener) 1948 اصطلاح سايبرنتيک را براي نخستين بار وضع کرد. واينر اصطلاح علم سايبرنتيک را معادل يوناني واژه سکاندار(Steersman) برگزيد و به نظر او علم سايبرنتيک معرف علم پيام رساني و هدايت در آدمي و ماشين است . نکته مهم اين علم امنيت که مي توان با تغيير دادن اطلاعات فيدبک دهنده الگوي عملکرد آتي يک سيستم را تغيير داد . يعني در يک سيستم بر اساس فيدبک ها نوعي خود تنظيمي رخ مي دهد و در نتيجه بر اساس هدفي که سيستم بر مبناي آن تنظيم شده است ثبات برقرار مي شود.
گرگوري بيستون (Gregorybateson)انسان شناس و قوم شناس انگليسي اين مفهوم را از رياضي و مهندسي به علوم اجتماعي و رفتاري گسترش داد . او متوجه شد که علم سايبرنتيک با تأکيدش بر مکانيزم فيدبک خود اصلاح سازي(Self-Correcting) را در بر دارد ، نشانه جدا نبودن مفهوم ثبات و تغيير است . او چنين مي گويد : تمامي تغييرات را مي توان کوششي براي حفظ ثبات دانست و ثبات نيز تماماً از راه تغيير ميسر مي شود.
بیستون بيان کرد که خانواده را مي توان بعنوان سيستمي مبتني بر علم سايبرنتيک در نظر گرفت. در نتيجه اين نظريه ها مي توان توجه از چرايي رفتار به چگونگي تبادلات و فرايندهايي ارتباطي بين اعضا منتقل کرد .
2 ـ عليت حلقوي(Circularcausality) :
در رويکردهاي سنتي روان درماني عليت فرايندي يک سويه ( علت ـ معلول ) است یعني يک رويداد به رويداد ديگري منجر مي شود . هزينه اين نگاه براي درک موقعيت هاي ساده مثل ماشين ها مناسب است ولي براي شناخت سيستم هاي پيچيده از جمله خانواده ها بسيار نابسنده است . از نظر علم سايبرنتيک يا نظريه سيستم ها که با کل مجموعه سر و کار دارد ، تحليل جز به جز يک پدپده به قدري کاهش گرايانه است که ديگر از نظر توان تبييني ارزش ندارد و در عوض بايد اجزا درون سيستم را بر اساس عملکردي که در داخل کل دارند درک کرد .
در عليت خطي توجه بر محتوي(Content) مشکل قرار دارد يعني براي مثال : زن : مشکل ما وقتي شروع شد که شوهرم بيکار شد و پسرمان سر کار رفت . در اينجا براي علت يابي مشکل فعلي به سراغ علل تاريخي و قبلي مي رويم و وقايع قبلي را مشخص مي کنيم . اما بر اساس رويکرد ارتباط نگر خانواده درماني بايد به فرايند( process )توجه کرد يعني بر مجموعه تبادل پيام هاي مرتبط بين اعضا خانواده توجه کنيم . ( وقتي شوهرم بيکار شد ، پسرمان درآمد اصلي خانه را تأمين مي کرد و به نظر مي رسد اين کار باعث تسلط پيدا کردن او بر ما مي شود. من روز به روز در برابر خواسته هاي او بيشتر تسليم مي شود و اين باعث ناراحتي شوهرم مي شود ) توجه کنيد که اين نحوه نگريستن به مسئله ، مستلزم توجه به توالي دو سويه تبادل هاي بين افراد است و بجاي توجه به محتوي ( مشکل خاصي ) به فرايند ( الگو تعاملي ) توجه مي شود. که در نتيجه روشنگرتر و مفيدتر است .
لذا در عليت حلقوي به فرايند تأکيد مي شود يعني بر نيروهايي که بطور همزمان در چندين سو عمل مي کند و هيچ رويدادي معلول رويدادقبل از خود نيست . در درون خانواده تغيير هر عضو بر سايرين و کل خانواده اثر دارد و به نوبه خود در اثر اين تغييرات خود فرد نيز تغيير مي يابد و در نتيجه حلقه اي دائمي از تغيير هميشه در جريان خواهد بود. در واقع اينکه ما به دنبال اين سئوال باشيم که چه کسي ابتدا دعوا را شروع کرد تنها بستگي به اين دارد که ما دست بر روي کدام حلقه پيام رساني و ارتباط مي گذاريم .
3 ـ خانواده به عنوان يک سيستم
لودريک فون برتالانقيBertalangf( 1934) زيست شناسي بود که پديده هاي زنده را به صورت وجودهاي فردي مي ديد که آن را ارگانيزم مي ناميد . ارگانيزم شکلي از زندگي است که مرکب از اجزا و فرايندهاي به هم مرتبطي و در تعامل با يکديگر مي باشد . صاحب نظران اجتماعي اين عقيده را از او گرفتند و بيان کردند که تمام سيستم هاي زنده از جمله خانواده ها در درون داراي روابطي بين اجزاء خود هستند لذا در خانواده اعضا دائماً با هم در تبادل هستند و بر هم اثر مي گذارند ( برتالانقي,1968 ) پس خانواده مانند يک ارگانيزم زنده است و کانون توجه بر روابط بين عناصر است نه خود عنصر. پس از ديد سيستمي خانواده ها نظامهاي بازو خود فرمان هستند که از طريق فيدبک سعي در حفظ ثبات خود مي کنند هر چند لحظات ثابت و تعادل موقتي است اما وظيفه اصلي خانواده حفظ تعادل بين تغيير و ثبات است و اگر تغيير و ثبت به صورت افراطي درآيد, خانواده و اعضا آن دچار رنج و پريشاني مي شوند.
4 ـ بيمار آشکار و پديدآيي نشانه ها
بر اساس رويکرد خانواده نمي توان مشکلات را بدون توجه به بافتي که رفتار هر فرد در آن رخ مي دهد توجيه کرد. به جاي اينکه منشأ مشکلات يا پدیدايي آنرا فقط از ديد بيمار در نظر گرفته شود, خانواده درمانگرها فرد را فقط حامل نشانه ( Symptom bearer ) يا بيمار آشکارIP(Identified patient) مي دانند و علائم را نشانه عدم تعادل يا بدکاري خانواده است .
لذا اين ديدگاه کارکردي است يعني خانواده درمانگر به دنبال کارکردي یامعنای است که نشانه هاي فرد در بافت خانواده دارد. نشانه ها = ايجاد بي ثباتي در خانواده و تلاش براي کسب آن.
به عبارت ديگر خانواده بدکار يک عضو را بيمار به حساب مي آورد و آن را بخاطر حفظ بهزيستي خانواده قرباني مي کند. اين تفکر شالوده اساسي نظريه خانواده درماني از آغازبوده است .
ستير : نشانه هاي حامل در حقيقت مي تواند علامتي باشد از اينکه او به عدم تعادل خانواده واکنش نشان داده است و بخاطر اينکه مي خواهد درد و ناراحتي خانواده را کاهش دهد, رشد و نمو خود را مخدوش مي کند. از اين لحاظ شايد نشانه هاي فرد به ميل او توليد شوند . هر چند چنين چيزي از قبل طراحي يا تدارک ديده نشده باشد .
هدف نشانه = کمک به ساير اعضاء خانواده.
برخي از خانواده درمانگران مثل مينوچين رفتار مرضي را واکنش در برابر ساختار خانواده تحت فشار مي دانند نه اينکه رفتار با هدف برقراري مجدد تعادل خانواده است. در نتيجه تمام اعضاء خانواده به يک اندازه بيمار هستند ولي خانواده سعي مي کند مشکلات را تنها در يک عضو متمرکز کند. از نظر او نشانه هاي IP ريشه در تبادل هاي بدکار خانواده دارد و اين ساختار خانواده است که مسئول حفظ نشانه ها در بيمار آشکار است . درمانگر بايد بافت را درک کند و همراه همه اعضاء بافت موجود را تغيير دهد .
البته بايد گفت نظرات متفاوتي در مورد نشانه ها در خانواده درمانگران وجود دارد . مثلاً واتزولاويک(Watzlawic)وويکلند(Weakland)وفسيش(Fish)(1974) پديده اي و تداوم نشانه ها را ناشي از تکرار راه حل هاي ناموثر مي داند نه علامت بدکاري نظام خانوادگي .
5 ـ علم سايبرنتيک مرتبه دوم(Second-Order)
در علم سايبرنتيک که بحث آن رفت که به آن علم سايبرنتيک مرتبه اول نيز مي گويند فرض بر اين است که مشاهده گر يک سيستم جدا از آن است و مي تواند آن را بطور عيني بررسي و درک کند و از بيرون تغيير دهد . ( نگاه ماشيني به خانواده )
اما در علم سايبرنتيک مرتبه دوم اين فرضي وجود ندارد و مشاهده گر را در متن موضوع مورد مشاهده مي دانند و عينيتي نيز وجود ندارد بلکه تنها مي توان به توافقي همگاني در اثر تعامل اجتماعي با ساير انسانها رسيد. لذا خانواده درمانگر بايد متوجه باشد که با انسان ها در ارتباط است که هر يک توصيف خاصي از خانواده دارد و درک او با ديگران متفاوت است. پس هيچ عينيت مستقلي وجود ندارد و آنچه که توصيف عيني خانواده مي ناميم صرفاً سازه هاي ذهني اجتماعي هستند که فقط مي توانند از شخصی گوينده به ما اطلاعات دهد نه خانواده .
پس از ديد علم سايبرنتيک مرتبه دوم, خانواده ترکيبي از ديدگاه يا واقعيتهاي مختلف است. درمانگر ناظر بيروني نيست و در ساخت واقعيت مورد مشاهده نقش دارد. بعلاوه درمانگر هم بر اساس فرضهاي خود درباره خانواده به مشاهده مي پردازد و او يا صرفاً يکي از اعضا خانواده نمي تواند حل کننده مشکل باشد. هر مورد هر خانواده چندين حقيقت وجود دارد پس ديدگاه کسي تحريف شده نيست از اين ديدگاه نظري خانواده درمانگر بجاي اينکه از واقعيت آزمايي(Relity testing) خانواده سخن به ميان آورد بايد از همسرايي يا وفاق آزمايي(Consensus testing) حرف نزند. يعني خانواده درماني نوعي گفتگو خانوادگي است که درمانگر در آن حضور دارد و درمانگر و خانواده بايد روايت جديدي را با هم بسازند و حکايت آسيب زا را علت مشکل خانواده مي دانند را تغيير دهند.
پس در رويکرد مرتبه اول درمانگر از فنون براي تغيير استفاده مي کند, دستورالعمل مي دهد و آموزش مي دهد. اما در رويکرد مرتبه دوم درمانگر خود بخشي از بافت خانواده مي شود و به جاي دادن راه حل سعي مي کند به همراه اعضاء خانواده به دنبال معنا بگردد و به بازنويسي زندگي و روابط بپردازد .
مايکل وايت(Michel white)(1988) با رويکرد سازه هاي ذهني(Constructions)خود معتقد است رفتار بيمارگون نشانه تعارضي زيربناي خانوادگي نيست بلکه آن را پريشان هم مي کند. او به دنبال متحد کردن خانواده براي کسب مهار مجدد زندگي است تا از نشانه هاي پريشان کننده دور شوند وايت به دنبال معنايي است که از اعضا از تجاربشان دارند و کمک مي کند تا اعضا روايت زندگي خود را تغيير دهند و روايتهاي جديدي بسازند که هويت جديدي در آن بوجود آيد .
مراحل چرخه زندگي خانوادگي(Family life cycle)
رشد و تکوين هم در فرد روي مي دهد و هم در خانواده .............زندگي خانواده در واقع ماحصل ادغام نظريه هاي مربوط به چرخه زندگي فردي ( مثل نظريه اريک اريکسون ) مفاهيم جامعه شناختي در مورد رشد خانواده و برخي يافته هاي باليني مثل ميلتون اريکسون است . لذا اين نوع نگاه مراحل قابل پيش بيني براي خانواده ها مطرح مي کند و معتقد است که خانواده در عين حال که در طي اين مراحل متحول مي شود تلاش مي کند ساختارهاي خود را تغيير دهد و ثبات خود را حفظ کند. البته بايد قدم کرد که متغييرهاي اجتماعي ـ فرهنگي در چرخه حيات خانواده بالايي دارند و قابل تعميم از فرهنگي به فرهنگ ديگر لزوماً نيستند.
از ديد درماني خانواده درمانگري که اين نگاه دارد به دنبال اين است که عبور از قدام مرحله باعث شده است که خانواده دچار مشکل شود و به آنها کمک مي کند تا از مرحله با موفقيت عبور کنند.
نخستين نسخه دوره حيات خانوادگي توسط ادلين دووال در سال 1956 مطرح شد . هر چند مدل هاي متعددي براي خانواده هاي متفاوت مثل خانواده هسته اي متوسط ، تک والديني يا ازدواج مجدد مطرح شده اند همه آنها در اين معنا مشترکند که رويدادها و مراحل قابل پيش بيني در خانواده ها رخ مي دهد و هر مرحله در اثر يک رويداد خاصي بوجود مي آيد اين رويدادها را Zilbach ( 1989 ) شاخصي مرحله اي خانواده يا family stage marker ناميد و خانواده بايد با اين رويداد سازگاري حاصل کند.
برخي تغييرات مي تواند ناشي از فرايندهاي خود پيروي اعضا ( ترک نانه توسط فرزندان ، مدرسه رفتن ) رخ دهند برخي هم ناشي از تغيير در ساخت ترکيبي خانواده ( تولد فرزند ) رخ مي دهند ولي تغييرات همواره ادامه دارند و هر خانواده در محيط دائم التغييري قرار دارد و از آنجا که نظام تحولي است بايد با تکاليف تحولي هم روبرو شده و به آنها غلبه کند.
کارتر و مک گلدريک ( 1988 ) براي خانواده هاي طبقه متوسط و مسئله اي دوره حيات شش مرحله اي زير را مطرح کردند :
1 ـ ترک خانه پدري = وظيفه بريدن و قطع ارتباط و سپس برقراري مجدد ارتباط با خانواده خود در سطحي متفاوت
2 ـ تازه عروس و داماد = از آشنايي اوليه که احتمالاً با چندين نفر تکرار مي شود تا در نهايت تصميم به ازدواج با يک فرد و سپس سازگار شدن با يکديگر
3 ـ وجود فرزندان خردسال = ( پدر و مادر شدن ) که وجود فرزند خردسال بر نحوه زندگي آنها ( محل زندگي ) و روابط جنسي و وظايف هر يک اثر مي گذارد . تولد فرزند موقتاً خانواده را از ثبات خارج مي کند و زوجين بايد به برنامه ريزي مجدد فعاليتهاي خود بپردازد .
4 ـ فرزندان نوجوان = دوره پر فشار و فراز و نشيب است زيرا اين زوجين بايد از خود روابط خود با فرزندان خود و والدين سالمند خود مراقبت کنند. اصطلاحاً نسل ساندويچ
تنش اصلي = تعرضي بين والدين و نوجوانان ( استقلال طلبي نوجوان ) نياز به ايجاد مرزها
5 ـ فرزندان در حال ترک خانه = آشيانه خالي ، تغيير تمرکز زوج از فرزندان به خود و روابطشان برقرار مجدداً احساس هويت شخصي و رفتن به دنبال فعاليتهاي شخصيو يا حرفه اي
6 ـ خانواده در مراحل پاياني زندگي : محدود سني 65 سال به بالا. مدت اين دوره بستگي به سلامت جسمي زوج دارد . سه زير گروه سالمند جوان ( 65 تا 74 ) سالمند پير ( 75-84) و يالخوردگان ( 85 به بالا )
مشکل هاي اصلي = تأمين مالي ، نگرش از وضع سلامتي و درگذشت همسر ، ( اکثر بيوه هستند ) و بيماري هاي رواني ( زيرا با افزايش سن احتمال دچار شدن به آسيب هاي رواني مي يابد .
پس تکليف مهم اين مرحله حفظ سلامت جسمي و رواني
مراحل رشد و تحول خانواده در چرخه زندگي خانوادگي زيلباخ ( 1989 )
مرحله شکل گيري = با هم بودن ، نامزدي
مراحل آغازين = تکوين و آشيانه گزيني
1 ـ مرحله جفت شدن = دو عضو با هم زندگي مشترک را شروع کنند . تکليف = استقلال فرد
2 ـ مرحله سه نفر شدن = تولد فرزند اول ، تکليف = وابستگي متقابل به جذب وابستگي فرزند
مراحل مياني = فرايندهاي جدايي خانواده
3 ـ مرحله ورودي ها = خروج اولين فرزند از خانه ( مدرسه رفتن يا ساير محيط ها ) تکليف = تبديل وابستگي به جدايي و استقلال نسبي
4 ـ گسترش = ورود آخرين فرزند به جامعه . تکليف = حمايت از جدايي – استقلال
5 ـ خروج = خروج کامل فرزند با تشکيل خانواده جديد . تکليف = تبديل جدايي نسبياولين استقلال . مراحل نهايي =پايان راه
6 ـ مرحله کوچکتر شدن / گسترده شدن = رفتن آخرين فرزند – تکليف : گسترش و دائمي استقلال
7 ـ مرحله پايان يافتن = سالهاي آخر که با مرگ يکي از زوجين شروع و تارک نفر دوم ادامه مي يابد . تکليف : تسهيل سوگواري خانوادگي و کنار آمدن با احساس فراغ
کاملاً مشهود است که چرخه حيات فردي در درون چرخه حيات خانواده رخ مي دهد و کنش متقابل اين تغييراتي را در درون ديگري ايجاد مي کند. خانواده مي يابد از انعطاف پذيري برخوردار باشند که بتواند با تغييرات بوجود آمده کنار آيند و ورود و خروج اعضاء خود را تحمل کند و خانواده هايي که در اثر اين تحولات رشدي از مسير خود منحرف مي شوند بايد کمک کرد تا به مسير تحولي خويشتن باز گردند.
دووال نيز ربراي تحول خانواده طبقه متوسط امريکايي 8 مرحله مطرح کرده است( 1975-1985 )
|
زوج فاقد فرزند |
احساس تعهد به يکديگر |
|
2ـ فرزنداول(بزرگترين فرزند حداکثر30 ماهه ) |
تکوين نقش هاي والدين |
|
3ـ فرزندان پيش دبستاني(ب.ف5/2تا6سال) |
پذيرش شخصيت فرزند |
|
4ـ خانواده بچه دار(ب ف 6تا12سال) |
هدايت کودک به نهادها |
|
5ـ نوجوان دار( ب ف 13تا20سال) |
پذيرش نوجواني ( تغييرات نقش اجتماعي و سني |
|
6ـ فرزندان در حال ترک خانه ( از اولين ترک تا آخرين) |
مواجهه با استقلال آخرين نوجوان |
|
7 ـ والدين ميانسال ( از آشيانه تهي تا بازنشستگي) |
پذيرش نقش مستقل فرزندان بالغ |
|
8ـ والدين کهنسال ( بازنشستگي تا مرگ دو همسر) |
رهاسازي – مواجهه مجدد با يکديگر |
|
|
پذيرش دوران پيري |
از نگاهي جامع تر و بيل نسلي ، کارتر و مک گلدريک ( 1988) به تأثير متقابل محرک هاي فشارزايي رواني در دو بعد عمودي و افقي يا تحولي و بين نسلي تأکيد کردند . بر اساس اين ديدگاه ميزان اضطراب و فشار رواني در درون خانواده تحت تأثير اين دو عامل يا محرک ها قرار دارد .
محرک هاي فشارزايي افقي شامل :
1ـ تحولي ( انتقال چرخه هاي زندگي )
2ـ غيرقابل پيش بيني ( مرگ ناگهاني ، بيماري بدخيم ، تصادف )
محرک هاي فشار زدايي عمودي : الگوهاي، اسطوره ها، رازها و ميراث خانواده
سطوح نظام شامل :
1ـ اجتماعي ، فرهنگي، سياسي ، اقتصادي ( جنسيت، مذهب ، قوميت و ... )
2ـ محله ، کار ، دوستان
3ـ خانواده گسترده
4ـ خانواده هسته اي
5ـ فرد
محرکهاي عمودي الگوهاي کارکردي و ارتباطي هستند که از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شود مثل نگرشها، انتظارات ، داستانها، محرمات ، اگر فشار محور افقي به قدر کافي زياد باشد خانواده را بدکار مي کند. اما اگر خانواده در اثر محرک هاي عمودي قبلاً دچار فشار رواني شديد باشد محرک افقي خفيفي مي تواند خانواده را بدکار کند از نظر اين نويسندگان خانواده درمانگران بايد علاوه بر فشارهاي افقي به اثر فشارهاي بين تسلي هم توجه داشته باشند.
معايب نگاه مرحله اي
1 ـ اين نگاه توصيفي است نه تبيين کننده
2 ـ اکنون که سبک زندگي ها بسيار متنوع است اين ديدگاه نمي تواند تفاوتهاي فردي را در زمان بندي رويدادهاي محوري مثل ازدواج دير هنگام يا فرزندآوري ديرهنگام را در خود جاي دهد و از طرف ديگر تنها به تغييرات درون مراحل توجه دارد و به ساير تغييرات که بين اين مراحل رخ مي دهد توجه نمي کند.
